به سان شما
بیشمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد
کین دولت خجسته ی، جاويد زنده باد
(استاد شفيعي كدكني)
امروز رفته بودم مصاحبه درباره فرمان هشت ماده ای امام...
اما مصاحبه شونده محترم!!! من رو به یک چای گرم دعوت کرد و هرچی دلش خواست درباره آرزوها و آرمان هاش برای نابودی جنبش سبز گفت.. گفت که نمی ذاره میراثشون رو بخوریم...
گفت شما خانوم با وجنات و مومنه ای!!! هستید و بعید می دونم طرفدار این موسوی باشید!!!!!!
گفت و گفت و گفت...
البته من هم گفتم..ولی چون بار حقوقی داشتم.. و قراره حرفه ای! عمل کنم!... بیشتر شنیدم!
می گه این منافقین ... مجمع روحانیون مبارز و بقیه به سایت شما دلخوش کردن!!! نمردیم و معنی منافق رو فهمیدیم!!!می گم آقا به من چه... من درباره فرمان هشت ماده ای حرف دارم...می گه .. شما میخواین استفاده ابزاری کنین!!! می گه ... چرا موسوی عکس امام را پاره کرده؟!! می گم شما دیدین که کی پاره کرده؟؟ می گه این چه سوالیه معلومه که همونی که بیانیه می ده ... گفته پاره کنین!!
می گه الان وقتش نیست درباره حریم خصوصی و حقوق زندانیان حرف بزنیم!!شرایط می گه نه...الان حرفای دیگه امام باید محور باشه!!!!!!!!می گم حالا کی داره استفاده ابزاری می کنه!! می گه الان شرایط بحرانیه!!!می گم بابا... اون موقع که امام فرمان هشت ماده ای داد که بحرانی تر بود... تو خیابونا آدم کشی بود... جنگ هم که بود ..زندانها هم پر از مخالفین نظام بود... پس چرا امام پیام رو صادر کرد..می گه نه شما نمی دونین اینا به کجا وصلند... از منافقین هم بدترند!!! اینا می گن نه غزه نه لبنان ... می گم خوب همه که نباید مثل من و شما باشن... این ها هم مردم ایرانند!! نیستن! می گه منحرفند! می گم بابا مردم منحرف هم مردم این جا هستن ... نیستن؟می گه ... اقلیت باید حرف اکثریت رو قبول کنه ..می گم خوب یعنی اکثریت هر بلایی خواست سر اقلیت بیاره ..می گه نه!!!!!!!!یعنی حرفش رو بزنه ولی آخرش هرچی ما گفتیم قبول کنه..آخه ما خوبییم !!!( البته اینو اینجوری نگفت)
خلاصه اینکه بعد از مدتها که هرجا می رفتم دو تایی می شستیم و دلی از عزا در می آوردیم... امروز در جوار ما و چهار راه سیروس ... بعضی ها دلی از عزا در آوردن...
آخرش گفت ...چرا قهر کردی... چای ات رو بخور... وایستاده استکان رو برداشتم و سر کشیدم..و گفتم ما با کسی قهر نمی کنیم ...شمایین که کسی جز خودتونن را نمی بینین...گفت...ا..باز که رفتی سر جای اولت!!! به خیالش داشت من رو ارشاد می کرد...
یک نامه... نه ببخشید ... تو مایه های فحش نامه هم داد برای مدیر سایت
حالا هم اون بنده خدا داره می خونه!!! و فکر می کنه!!!
من هم در راستای دلداری به خویشتن... رفتم و برای خودم با عابر بانک همسر محترم!! از چهارراه سیروس!!! کلی خرید کردم...تا کور شود هرکس که نتوان دید!!!!!
عبدالجبار کاکایی، شاعر معاصر غزلی در سوز و گدازهای عاشقان راستین امام سرود:
باران گرفت وگریه ی پنهان ما ندید
خوابید شهر وخواب پریشان ما ندید
تاوان بی نزاکتی از عاشقان گرفت
آن کور دل که چاک گریبان ما ندید
ما خود دریده ایم قبا را مگر کسی
در روز مرگ پیکر عریان ما ندید
بر ایل ما چه رفت که دلتنگ ما نشد
در عکس ما چه دید که در جان ما ندید
مست است آنکه یاد حریفان ما نکرد
خواب است آنکه خون شهیدان ما ندید
دلتنگم از کسی که مزامیر سبز را
قلم سبزت را کناری بگذار
و بنشین و فقط نظاره گر باش
که چگونه برای نابودی ریشه از هم سبقه می گیرند...
وقتی آب هم میخورم دوست دارم یه گوشه ثبتش کنم تا یادم نره و اگه آب خوردنم یه نوع خاص و غرور آفرینی بود دیگران هم یادشون نره .. اونوقت در شگفتم که چه طور بعضی از آدما می تونن اینقدر وسیع باشن که با یخ و برف قشنگ ترین مجسمه ها رو بسازن با اینکه می دونن با اولین آفتاب باید نظاره گر نبودنشون باشن...اصلا آیا به تماشای اثرشون می شینن؟؟؟
این عکس ها هم برای من همون سوال رو ایجاد کرد.. فقط می تونم بگم خدا قوت..کی می شه که این «من» من هم بشکنه ..انشاالله
به علت سفر پاییزی نشد که بنویسم :
دو سال پیش در ۱۱ آبان روزی به نامش و به یاریش، سرود هستی سر دادیم و نوشتیم و خواندیم:
آیه آیه، تک و تک در رودخانه زمان جاری و با قرائت آیت تسکین در آرامش غرقه شدیم ... نوشتیم و خواندیم و زمان ومکان تعهد مقدسمان در کارت هایی کاهی رنگ مرقوم داشتیم و به هر کوی و برزنی فرستادیم تا شبی را به یادگار این پیوند رقم زنیم ... تا همگان با ما در خواندن این سرود هم آوا شوند ...
و حالا دو ساله شدیم..
هیچ وقت فکر نمی کردم ...که تجربه زندگی مشترک اینگونه بر شانه هایم سنگینی کند... گرچه شوق یکی شدن و" با هم" تجربه کردن تحمل همه سنگینی ها را آسان می کند ولی پوست انداختن های مداومی که زندگی مشترک با خود به همراه دارد ... بدجوری آدم را بزرگ و سخت می کند ..گرچه به قول شریک: تازه اولش است!
برای ما امروزی ها خیلی طول می کشد تا بند ناف وابستگی به والدینمان را کاملا بیندازیم ... و با اینکه زمان می برد.. خیلی درد دارد!
هنوز خیلی وقتها می شود که دلم همان امنیت و آسودگی وبی خیالی های دوران تجرد را می خواهد ... ولی تا به خودم می آیم می بینم حاضر نیستم این همه دستآورد را با هیچ چیز عوض کنم... دستاورد بزرگ شدن و تجربه درک همه ابعاد وجودی یک انسان دیگر را... انسانی که خدا او را اشرف مخلوقات نامید ..
تجربه یکی شدن با وجودی که غیر خودت است... ولی باید او را با تمام سایه ها و نقاط قوت و ضعف یک جا، همانند وجود خودت بپذیری... و وای به حال روزی که زن اسکلتی خودنمایی می کند و تو او را اشتباه می گیری...
و حال از خدای مهربونم می خوام که زین بعد هم به سان گذشته هوای ما را داشته باشد ... و همانگونه که خودش وعده داده آرامش را همراه و ضمیمه زندگی مشترک ما و همه زوج های این کره خاکی کند...آمین
بعد از سه ماه کار مداوم و بدو بدو ... یه سفر چند روزه به ولایت مادر محترم خیلی به همه حال داد..
به ویژه بازدید چند باره از شهر ماهان و باغ شازده و البته زیارت حرم شاه نعمت الله ولی.. و رویت اتاق چله نشینی قطب دراویش، برای اولین بار...
خوش به حال مینای عزیز ما.. که در جوار حضرت شاه آرمیده ![]()
بگذریم..
به هر حال همسر محترم را برای اولین بار به شهر مادر زن محترمشان بردیم و هدایای گران سنگ جشنواره مطبوعات رو در یک سفر پاییزی، صرف رونق اقتصاد کرمان " شهر کریمان" کردیم.... این قسمت هم برای پاچه خواری مادر محترم.. جهت تقبل بخشی از هزینه ها!!) و این هم یک فقره ![]()
راستی نگفته بودم ... در جشنواره کذایی مطبوعات ... به جای خالی بزرگان در بند تکیه دادم و در دو بخش مصاحبه و گزارش صاحب رتبه شده و مورد تقدیر قرار گرفتم...
تبریک بگویید به این رفیق خوش قلمتان ![]()
سالها پیش از این در دانشکده ایی که ... ظاهر را بر باطن ترجیح دادم و خودم را در دام ظاهر بینی خود، گرفتار کردم که هنوز هم از بد ماجرا، کلاه بزرگ آن روزها بر سرم خود نمایی می کند و هنوز هم به سرهای بی کلاهی که آهسته می آیند و می روند حسرت می خورم...سرهای بی بهره ای که بهره های موقت و زودگذر و به ظاهر گنده ولی آبکی دوران دانشجویی را بر تمام " انسایتشان " ترجیح ندادند... و خوش رفتند و ما به آنها گفتیم بی درد!
گمگشتگی ها ادامه یافت آنجا که انتخاب کردم که یک خبرنگار شوم... ارتباطات بخوانم و بنویسم ...
آنجا که یاسم را در پشت بدو و بدوهای روزانه و شبانه و سفرهای استانی آقای رییس دولت و سفرهای انتخاباتی سید سبز پنهان کردم
آنجا که نخواستم که حتی نیایش از سر بندگی داشته باشم ..که وقت نداشتم..که باید می دویدم و این قطار بی راهبر بدون من... من... من... در سراشیبی بود و حالا هر چه می گردم اثری از این من... در صعود و فرودش نمی بینم که چه گول زدم خودم را و قلمم را که فقط قلمی در دست بود...
گمگشته تر شدم آنجا که فریاد زدم و داد کشیدم بر سر خودم ... و تمام کارما و انرژی زمان را در بدو بدو های هفت تیر و شریعتی و قبا و انقلاب بر سر خودم، این خود فلک زده ام ، آوار کردم و جنگیدم در کلام ...با هر که غیر از این بگوید و بخواهد .....و هیچ فکر نکردم پیرزنی و پیرمردی که من دهاتی بیسواد می خواندمش با همه اعتقاد و از سر سجاده به محمود رای داده که راست و درست و با تحلیلی و بی تحلیلیش به من هیچ ربط ندارد و او می داند و او ...
فریب دادم خودم را آنجا که انگشت اشاره را به سان سیدی که می داند چه می گوید بالا گرفتم که من هیچ نمی دانستم...
دیگر بس است ...
دیگر حسرت خونهای ریخته و دوستان زندانی و حکم های نانوشته و اعترافات اجباری و بهزاد پیر در بند بس است...من ... چه سهمی در این همه آشوب و ظلم دارم..دیگر خسته ام... مرا چگونه از این بند رهایی باید؟؟ همه این جنجال ها نه تنها منی باقی نگذاشته بلکه در کنار این من خودخواه، دیگری و شریک نامی را هم بدجور سردر گم کرده است.. رشته زندگی مشترکی که روزی برایش فریاد کردیم که به رسم آیت تسکین عهدی مقدس می بندیم.. این روزها بدجوی در دستانمان بالا و پایین می شود ونمی دانیم چرا؟؟ و حتی نمی فهمیم که از کجا این چنین کشیده می شود... قوانین انرژی زندگی ام بدجوری بر هم خورده و بر همه می تازم... هرکه غیر من بگوید و فکر کند، انسانی احمق است که هیچ نمی فهمد..
اسفند ماهی که ایسنا نامی را با همه خوبی هایش رها کردم فکر می کردم دیگر تمام شد و من در مسیر درست افتاده ام و هیچ نمی دانستم که انتخابات نامی اینگونه گرفتارم خواهد کرد که ایسنا مشکلی نداشت و این من بودم که در جایم نبودم و نیستم...
و حالا این داستان هنوز ادامه دارد... عین انسانهای معتاد هر روز باید هزاران سایت را بالا و پایین کنم... و به هزار نفر بد و بیراه بگویم ... که چه؟؟ که اگر نبودند من آرامش داشتم...!!!!!!!!!! که حالا که هستند به آنها چنان رسمیتی می دهم که می توانند آرامشم را از من بگیرند؟؟ عجب قدرتی دارند این مردمان!
ندای درونم ماههاست که فرمان ایست داده و من هنوز می دوم
ندای درون ماهها و سالهاست که راه نشانم می دهد و من نمی بینم
ندای درون می گوید بایست و بگذار روزمرگی تو را فرا بگیرد و مثل همه دختراکانی شوی که در درونت به سخره شان می گیری که من هیچ وقت مثل آنها نخواهم شد!
و این حکایت من شده است و دیشب را پس از روزها و شاید ماهها و سالها به دوور از هیاهو در حسرت لحظه های وصل سپری کردم...
من دور شده ام.....
مگر نگفته بودی که مهم " نیت" است
من نیت کرده بودم و تو شاهد بودی.. ولی ...
شاید "حیرانی" و " رهایی" دو مفهومی بود که با هم خلط شد تا نفهمم که چه بر من می گذرد
...تصمیم به رجعت و بازگشت می گیرم
همین حالا...نه برای تو و یا رضایتت که برای خودم !
........
تکبر و خودخواهی مرا از پشت این واژه ها می بینی...
تصحیح می کنم...
رهایی از خودم و برای خودم... نه "خودی" که به خودخواهی می رساندم...که "خودی" برای هیچ کس و فقط برای تو! تویی که وعده دادی روزی با من یکی می شوی!!.. ..می دانم که باید بگویم هیچ کس و هیچ چیز وهمه چیز و همه کس فقط برای "تو" !
از این همه تکبر بیزارم
بشکن مرا... اما نه به شیوه ای که می شکنی و نمی فهمم
بشکن تا ببینم... وجود خرد شده ای که تکبر..سالهاست که در بر گرفته، او را ...
آمین
میر معترض!
گفته بودیم نقاش بمان و بگذار ما خود نقش درد بر بوم بی رنگ یک جامعه بیمار بکشیم. گوش که ندادی هیچ، آمدی و چنان رنگ سبز بر روی زردمان پاشیدی که از شوق و شتاب روییدن و جوانه زدن، یادمان رفت از نقاش و باغبانی که شهر را سبز و زنده کرده بود، عذر بخواهیم برای روزهایی که بیست سال سکوت ات را هزار بار بر فرق سر هواداران ات زدیم تا متقاعدمان کنند آنکه بیست سال درد و رنج ملتی را دید و هیچ نکرد، چگونه می تواند میدان دار رنج های در راه باشد. به قول همان واگویه به جا؛ دیر آمدی آما چنان شیر آمدی که چنگ و پنجه کشیدن گربه های دوره گرد کوچه بر صورت جوانان شهر را هم مرحم شدی. حتما خودت می بینی که این روزها دولت دزد آراء و کیهان صحنه آرا و صدا و سیمای رسوا به دریوزگی افتاده اند برای پیدا کردن تنها یک نفر که بیاید مصاحبه و مکاتبه ای بکند و بگوید خون عزیز از دست رفته اش را از تو و شیخ همراهت می خواهد، از طرف دیگر مادر سهراب کماکان عکس تو و سهراب نداشته اش را با افتخار بر دیوار خانه نگاه داشته است تا زرد و پریشان اما استوار و با ایمان بگوید که خون سرخ سهراب هم رنگی است بر بوم نقاشی تو سید تا روسیاهی اش برای آنانی بماند که تیتر نخست رسانه ها را چنین زده بودند: جنبش خون خواهی ملت از موسوی و خاتمی و کروبی. ادامه مطلب...
«« در هفتادمین سال زندگی، در مقابل شما به زانو درآمده ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می کنم توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می کنم و آنرا منفور و مطرود می نمایم.»»
راستی می گن وقتی گاليله در اثر شکنجه و تهديدات کليسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمين “اعتراف” کند، يکی از شاگردان گاليله به سمت او آمد و تف بر زمين انداخت و گفت: تف به سرزمينی که قهرمان ندارد.
گاليله در جواب گفت:تف به سرزمينی که به قهرمان احتياج دارد
راستی گالیله هم مثل اعتراف گویان امروز ما باهوش بوده و گرچه در این دادگاه 69 سال سن داشته است،تعمداً با هفتاد ساله معرفی کردن خود، سعی کرده اعترافاتش را از اعتبار ساقط کند.
شمع ۲۷ سالگی را فوت می کنم ...
و به خودم و بودنم افتخار می کنم
و برای خودم ...این خود محترمم...آرزوی سلامتی و سر خوشی می کنم
و بی تعلق به کسی یا چیزی فقط برای خدای خودم ...زندگی می کنم
و فقط از "او" می خوام که از سالروز تولد چون منی ...خرسند باشه...
آمین![]()
(( نوشابه باز می کنیم!!
))
حسینیه ارشاد تعطیل است...
سالگرد دکتر برگزار نمی شود ...
...
حرفها و مثال ها و تاکیدات استاد این روزها بدجوری به چشم می آید..
استاد اجازه؟؟
این روزها بدجوری هدف وسیله را توجیه کرده است...
این روزها حقیقت بدجوری فدای مصلحت می شود...
این روزها دین و دینداری پوستین وارونه که هیچ ... به راحتی ذبح می شود...
این روزها هرکس حرف خود را می زند...و همه دیندارتر و با تقواترند... این وسط فقط جای ما معلوم نیست...
راستی تو که استاد تاریخ بودی بگو؟؟ اوضاع و احوال امروز ما شبیه کدام دوره از تاریخ شده است؟؟!! راستی نکند که راه حل مان نیز همانند همان روزها شود!!
استاد شما که در جوار بانو زینب آرمیده ایی ... دعا بفرمایید تا عاقبت کار به ذبح "صداقت" و اعتمادمان نینجامد.
این روزها نفس کشیدن در هوای شهر برایمان سخت شده است
و ما جوانان امروزی که خاطره ایی در اذهان نداریم به چشمان نگرانی خیره شده اییم که یاد روزهای سخت انقلابشان را مرور می کنند تا این سختی برایشان کم شود...
می دانم که مردمم بازهم چون کوه خواهند ایستاد ولی ای کاش امیدمان را ناامید نمی کرد و همچون پدر پیر جوانان دیروز از حق پایمال شده ما دفاع می کرد...
تاریخ خود به قضاوت خواهد نشست.. و چه بد .. که تاریخ ظالمانه حکم می دهد .. و بدون حضور هیچ هیات منصفه ایی ُ در برابر چشمان میلیونها شاهد به انتقام می نشیند...
|
به یاد شاملو می خوانم
در نيست |
.... |
| راه نيست |
| شب نيست |
|
| ماه نيست |
| نه روز و |
|
| نه آفتاب، |
| ما |
||
| بيرون ِ زمان |
||
| ايستادهايم | ||
در گُردههای ِمان.
| هيچکس |
||
| با هيچکس |
||
| سخن نميگويد | ||
| که خاموشي |
||
| به هزار زبان |
||
| در سخن است. | ||
| در مردهگان ِ خويش |
||
| نظر ميبنديم |
||
| با طرح ِ خندهيي، | ||
بعضی ها تهمت می زنند و دروغ می گویند و آن را شجاعت می نامند
بعضی ها هدف وسیله را توجیه می کند را یاد می دهند
بعضی ها اگر کم بیاورند امام را رد و علی !!! را جایگزینش می کنند
بعضی ها خودشان کارشناسند و از مشورت بی نیاز!
بعضی ها فقط رای می خواهند ...بابا فقط رای..
بعضی ها پوسترهایشان سقف آسمان را سوراخ کرده است ولی مدعی اند تبلیغ نمی کنند ..آخه نظامند و بی نیاز از تبلیغ!!
برخی رزمندگان و فرماندهان ۸ سال جنگ را ناتوان می نامند و امام را...
بعضی ها مدعی اند جام زهر را به امام خوراندند...
بابا امام و این حرفها ... تو رو خدا بی خیال امام
استفاده ابزاری تا کجا؟؟؟
آخه می دونین امام درباره این بعضی ها چی گفته بود : این ها از من و خانواده ام انتقام می گیرند...
و حالا ظاهرا ۲۰ سالگی عدد مقدسی شده برای تسفیه حساب ...
فیس بووووک هم فیلتر شد
...
سبزشد که فیلتر شد
یا
فیلتر شد که سبز نشود!
مساله این است!!
انالله و انا اليه راجعون
آیت الله بهجت ...
این وجود روحانی از روزگار ما رفت...
و ما آدمهای امروزیه در حسرت مانده ... گوش به خاطرات می سپاریم تا شاید چیزی عایدمان شود...
«« آقا چی کار کنیم تا به سیر و سلوک برسیم؟»
««فقط در هر لحظه به آنچه می دانید و می فهمید عمل کنید »»
روحش با صاحبان اندیشه اش همراه باد ![]()
جلوی منزل ما ، پارکی هست که از روزی که اومدیم ...تجمع چندین و چند نفره شبانه جمعی از مردان ... حس کنجکاویمون را بر می انگیخت... بعدها از شنیدن صدای تشویق ها و تولد گرفتن ها و من پاکم و تو پاکی ها فهمیدیم که این افراد متعلق به یک گروه NA هستند...
هر شب بعد از تاریکی هوا صندلی هاشون رو می چینن
هوای سرد و برف و بارون هم تا حالا ندیدیم که متوقفشون کنه...
دیشب که گرمای هوا بر ما مستولی شده بود … پنجره رو باز کرده بودم...
صدای موتورهایی که هی روشن و خاموش می شدن... خواب رو از چشمم برده بود و استراق سمع بر ما واجب شده بود..
حسن: علی از ممد چه خبر؟
علی: براش دعا کنین ... یه ساعت دیگه بیشتر نمونده ..حالش بده.. اگه طاقت بیاره فردا شب براش تولد می گیریم....
خنده...
صدای گاز موتور علی و حسن کم کم دوره دور می شه
و من به آدمهایی فکر می کنم که هر از گاهی تو باغچه های یکی از همین پارکها دنبال یه چیزی می گردن و تو موبایلشون داد می زنن … پس کجا گذاشتیش… و در برابر چشمهای همیشه کنجکاو من هم ... کم نمی آرن.
سلام
روزی که نوشتم : ایسنا تمام شد ...فکر نمی کردم به جز مجید و مریم و خاطره و فاطمه و حمیده و زهره و یکی دو نفر دیگه که مطمئن بودم از خوندش خوشحال می شن ..کس دیگه ایی این پست رو بخونه
ولی خوب شاید یادم نبود که یک خبرنگارم و دوستای خبرنگار زیادی دارم.. و قطعا این حرف دهن به دهن می چرخه و یک غول گنده ازش ساخته می شه :
آره شنیدی ...فلانی ..نوشته... و رفته... و گفته ... وا...عجب کاری...پشیمون می شه!!!
عکس العمل های فوق العاده جالبی دریافت کردم .... و قطعا در برهه ایی که قراره تغییر اساسی در طرز تفکر و انتظاراتم از زندگی انجام بدم ... دیدن ترسهای خودم در حرفهای دوستان خیلی راهگشا بوده و هست.
خوشبختانه بعد از یک ماه بالا و پایین شدن بین خودم و یک تصمیم..بلاخره فهمیدم که کار از کجا می لنگه!
ولی جدی جدی انگار این پست "ایسنا تمام شد"رو خیلی بد نوشته بودم ...حتی یکی از دوستای عزیزم فکر کرده بود که منظور من اینه که خود ایسنا... کن فیکون شده![]()
البته با رفتن من قطعا همینطوری می شه!!!!!![]()
بگذریم...
ممنونم از همه بویژه همسر عزیزم برای : من هستم ![]()
از خاطره برای : خرد زندگی یعنی انتخاب اینکه در لحظه چه کاری انجام دهیم و چه چیز یا کاری را رها کنیم و انجام ندهیم![]()
از حمیده برای : مطمئنم که پشیمون نمی شی ![]()
از آقای رئیس برای: حتما خوبه که انتخابش کردی ![]()
از فاطمه برای: آخ جون بلاخره دزدیمت...![]()
از بابا جون و مامان قشنگم
... و از همه مهمتر ... از خودم.![]()
سایت رجا نیوز یک مطلبی درباره حضرت معصومه(س) نوشتند تا خدایی نکرده دختران مسلمان به تبعیت از این بانوی بزرگ ... از ازدواج باز نمانند... این نویسنده با فضیلت!!!!!!!! تمام روایات مستند را رد کرده و روایت خود را ملاک قرار داده و نوشته:
ازدواج نکردند نه به این دلیل که بزرگوار بودند و همتا و هم کف نداشتند
ازدواج نکردند نه به این دلیل که پدر اینگونه خواسته بود...
ازداوج نکردند نه به این دلیل که ....
ازدواج نکردند چون خواستگاری نداشتند!!!!
این نوشتار ظاهرا به دلیل نگرانی های موجود نسبت به تبعیت دختران جوان از این بانو مرقوم شده!!!!
خداوند شر این اسلام شناسان را کم کند...
تردید
تردید
...
تردید چه رنگیه؟؟؟
شده تا حالا یه عده بی خودی ...فقط واسه فضولی(ببخشید) تردید رو بکنن تو ذهنت!!
تو اصلا بین دو راهی نیستی ... ولی هی زنگ می زنن و پیغام می فرستن که مواظب باشی ها!!
عجب!
حال کافیه که یه سر این ماجرا من باشم...
کم کمک داره باورم می شه که تردید دارم... و حالم بده و نمی فهمم که اصلا من
چرا اینجام!!!!!
کمک....
